پروین اعتصامی، شاعره نامدار ایران زمین

پروین اعتصامی در روز ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ شمسی در تبریز به دنیا آمد و در ۱۶ فروردین ۱۳۲۰، زندگی را بدرود گفت.

پدرش یوسف اعتصامی، ادیبی توانا بود و پروین نزد او به زبانهای فارسی و عربی چیرگی یافت و در مدرسه آمریکایی تهران نیز زبان انگلیسی را فراگرفت.

او به مناسبت جشن پایان تحصیلی این مدرسه، در خرداد ۱۳۰۳ شمسی، شعری سرود و در آن زندگی فلاکتبار زنان آن دوران را توصیف کرد. او در این شعر، «بیدانشی» را عامل اصلی پسماندگی و «پستی نِسوان (زنان)» شمرد.

پروین در شعر «زن در ایران» هم، که در اسفند ۱۳۱۴ سرود، به درماندگی زن ایرانی در قفس اندرونیها و چنبره فرهنگ مردسالار اشاره میکند:

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد

کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود

دادخواهیهای زن میماند عمری بیجواب

آشکارا  بود  این  بیداد، پنهانی نبود

از برای زن به میدان فراخ زندگی

سرنوشت و  قسمتی جز تنگمیدانی نبود

زن در آن دورهها در عرصه شعر جایی و راهی نداشت. وقتی شعرهای او با نام «پروین» در مجله «بهار» که پدرش منتشر میکرد، به چاپ رسید، هیچکس باور نکرد که سراینده این شعرها زن باشد.

ملکالشّعرای بهار در پیشگفتاری بر چاپ اول دیوان پروین، با اشاره به این مسأله نوشت: «دیوان با این زیباییها… خاصّه با این یکدستی و فصاحت و روانی… کار مردان فارغبال نیست تا چه رسد به مُخدره یی (=زنی)… در ایران، که کان سخن و فرهنگ است، اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شده اند که مایه حیرتند، جای تعجب نیست، اما، شاعری از جنس زن، که دارای قریحه و استعداد باشد و اشعاری چنین نغز و نیکو بسراید، جای تعجب و تحسین است».

زن بودن پروین مهمترین عاملی بود که شعر او نتواند، به گونه یی درخور، در جامعه مردسالار ایران راه بازکند و بر جایگاه واقعی خود بنشیند.

پروین در تیرماه ۱۳۱۳ به سن ۲۸سالگی با پسر عموی پدرش ازدواج کرد. این پیوند بیش از دو ماه نپایید و او با دلی پرخون به خانه پدر برگشت.

یوسف اعتصامی که تنها پناه و همدم و همزبانش بود و پروین از هر فتنهیی به دامن امن او پناه میجست، در روز ۱۲دیماه ۱۳۱۶ درگذشت. غم سنگین پروین در شعری که در «تعزیت پدر» سرود، به خوبی دیده میشود:

آن که در زیر زمین داد سروسامانت

کاش میخورد غم بیسروسامانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم ای دیده نورانی من

پروین، سه سال و سه ماه پس از درگذشت پدر، در نیمه شب ۱۶فروردین ۱۳۲۰، به بیماری حصبه زندگی را بدرود گفت. او را در جوار پدرش، در قم به خاک سپردند. او پیش از این سفر بیبرگشت، شعری برای سنگ مزارش سروده بود، که همان را بر آن حک کردند. این سه بیت از آن شعر است:

این که خاک سیهش بالین است

اختر چرخ  ادب، پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

خرم آن کس که در این محنتگاه

خاطری  راسبب تسکین است

 

پروین اعتصامی در شعر شیوه یی منحصر به خود دارد. در قصیده به راه مداحی و ستایش شاهان و امیران نرفته است؛ در غزلهایش از سوز و گدازهای عاشقانه معمول نشانی نیست و در مثنوی زبانی تازه دارد که پیشینیان، آن را بهکار نبرده اند. شعر او، شعر جانهاست. نَفَس مسیحاییش به همه چیز جان میدهد. در شعر او، اشگ، لاله، تابه، بلبل، سیر، پیاز، دیگ و… به زبان انسان سخن میگویند و داغ و دردی همگون داغ و درد آدمها دارند.

آفریدههای ذهنِ زاینده پروین، در مناظره ها، روشن تر، چهره خود را نشان میدهند. در مناظرههای شعری او، «امید و نومیدی»، «بلبل و مور»، «برف و بوستان»، «پایه و دیوار»، «تیر و کمان»، «دیدن و نادیدن»، «حقیقت و مجاز»، «دیوانه و زنجیر»، «ذرّه و خفّاش»، «سپید و سیاه»، «کرباس و الماس»، «کوه و کاه»، «گرگ و سگ»، «گرگ و شبان»، «گل و خار»، «گل و شبنم» و… با هم سخن میگویند.

نگاه پروین در این گفتگوها، همواره، به آن جایی میدود که دردمندی با باری کمرشکن بر پشت، برای یافتنِ جانپناهی به هر سو سر میکشد. خون پای خارکن در نگاه او، به لعلی آبدار میماند که باید آن را چون گنجی پربها ارج نهاد.

در شعر «مناظره»، وقتی در رهگذری خون دست تاجوری به خون پای خارکنی میگوید بیا با هم بپیوندیم تا از این پیوند، توانی دوچندان بیابیم و دربرابر خطرها بیگزند بمانیم، با خنده در پاسخش میگوید: میان من و تو فرقی هست،

تویی ز دست شهی، من ز پای کارگری

برای همرهی و اتّحاد با چو منی

خوش است اشگ یتیمی و خون رنجبری

تو از فراغِ دل و عشرت آمدی به وجود

من از خمیدن پشتی و زحمت کمری

ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام

مرا به آتش آهی و آب چشم تری

تو از فروغ میناب سرخرنگ شدی

من از نکوهش خاری و سوزش جگری

مرا به  ملک حقیقت، هزار کس بخرد

چرا که در دلِ کانِ (=معدن)دلی شدم گهری

در این علامت خونین، نهان دو صد دریاست

ز ساحل همه پیداست کشتی ظَفری

در شعر «رفویِ وقت» سوزنی با رفوگر مشاجره دارد؛ سوزنی که از تاب رنجی پیاپی مینالد و رفوگری که برای یافتن قرص نان جوی آلوده در خون، راهی جز جان کندن مدام ندارد:

گفت سوزن با رفوگر، وقت شام

شب شد و آخر نشد کارت تمام

روز و شب، بیهوده، سوزن میزنی

هر دمی صد زخم بر من میزنی

من ز خون رنگین شدم در مشت تو

بس که خون میریزد از انگشت تو

گه زبون گردیدم و گه ناتوان

گه شکستم، گه خمیده چون کمان

چون فتادم یا فروماندم ز کار

تو همی راندی به پیشم با فشار

میبری هر جا که میخواهی مرا

میفزایی کار و میکاهی مرا

گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق

نیست هر رهپوی از اهل طریق

زین جهان و زین فساد و ریو و  رنگ

تو چه خواهی دید با این چشم تنگ

تو چه میدانی چها بر من رسید

موی من شد زین سیهکاری سپید

من در این جا هرچه سوزن میزنم

سوزنی بر چشم روشن میزنم

چون دل شوریده روزی خون شود

به کز آن خون چهرهیی گلگون شود

چه کسی جز پروین میتوانست خنجرِ رنجی پایان ناپذیر را بر جگر پیرزالی خمیدهقامت، این چنین تصویر کند؟

با دوک خویش پیرزنی گفت وقت کار

کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سپید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم

کم نور گشت دیده ام و قامتم خمید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهی است

هرکس که بود، برگ (=آذوقه) زمستان خود خرید

از رنج پاره دوختن و زحمت رفو

خونابه دلم ز سر انگشتها چکید

دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی

لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

سیلابهای حادثه، بسیار، دیده ام

سیل سرشک زان سبب از دیده ام دوید

چه کسی جز پروین میتوانست داغِ جوشان دختری بیپناه را بر بستر سرد پدر اینگونه تصویر کند؟

به سر خاک پدر دخترکی

صورت و سینه به ناخن میخَست (=می خراشید)

که نه پیوند و نه مادر دارم

کاش روحم به پدر میپیوست

پدرم مرد ز بی دارویی

وندرین کوی سه داروگر هست

دل مسکینم ازین غم بگداخت

که  طبیبیش به بالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم

تا  مرا دید در خانه ببست

آب دادم به پدر چون نان خواست

دیشب از دیده من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش

دل من  بود که ایام شکست

فریاد پروین از روزگار فتنه خیزی که جز «حرف سربریدن و یا پوست کندن» در میان نیست، بلند است و چنین می سراید:

جز بانگ فتنه هیچ به گوشم نمی رسد

یا حرف سربریدن و یا پوستکندن است

پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی است

پنهان هزار چشم به سوراخ روزن است

مشتی یغماگر و رهزن، در هر محله و میدان پنجه در جان مردم فروبرده اند و در هر گوشه یی داری و تیماجِ میرغضبی پیداست:

همه یغماگر و دزدند در این معبر

کیست آن کو نگرفتند گریبانش؟

در زمستانی تاریک و قطبی، شقایقهای داغ در دل به پنجه نوازشگر کدام خورشید امید توانند بست؟ دروازه نور و شادی و شور را به هفت قفل بسته اند و از هیچ گذر، فریاد یاری و همراهی نمیآید:

کدام غنچه که خونش به دل نمی جوشد

کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست؟

کدام شاخ که دست حوادثش نشکست

کدام باغ که یک روز شوره زاری نیست؟

پروین با یقینی روشن میداند که سرنوشت تباه و تیره رنجبران و در راه ماندگان را که رقم میزند. سیل ویرانگری را که خانمانها را برباد میدهد، میشناسد و با خشمی برآمده از قلبی خونین، برای تولد امیدی نو، با دیو تاریکی، پنجه در پنجه میشود، به خاطر همه پنجههای بیپناه خرد، زبانهای کوتاه، پاهای خونچکان و پرها و دلهای شکسته، تا اشکی را از دیده یی بزداید و تبسمی را بر لبان برآماسیده دخترکی یتیم بنشاند و مرهمی بر پای ریش خارکنی خمیدهپشت بگذارد:

روزی گذشت پادشهی در گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کان تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:

این اشگ دیده من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته ست

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

بر قطره سرشک یتیمان نظارهکن

تا بنگری که روشنیِ گوهر از کجاست

در شعر «صاعقه ما، ستمِ اَغنیاست»، پسری در پاسخِ پدرش که  صاعقه را در موسم خرمن، بلای برزگران مینامد، میگوید: ستم زورمندان، صاعقه خرمنسوز کِشتکاران است:

پیشه آنان، همه، آرام و خواب

قسمت ما، درد و غم و ابتلاست

حاصل ما را دگران میبرند

زحمت ما، زحمت بی مدعاست

سفره ما از خورش و نان، تهی است

در ده ما، بس، شکم ناشتاست

همچو منی زاده شاهنشهی است

لیک دو صد وصله مرا بر قباست

خرمن امساله ما را که سوخت

از چه در این دهکده قحط و غَلاست؟

در عوضِ رنج و سزای عمل

آن چه رعیت شنود ناسزاست

چند شود بارکش این و آن

زارع بدبخت مگر چارپاست؟

کار ضعیفان ز چه بیرونق است

خون فقیران ز چه رو بیبهاست؟

مردمی و عدل و مساوات نیست

زان، ستم و جور و تَعدی رواست

گشته حق کارگران پایمال

بر صفت غله که در آسیاست

پیش که مظلوم برد داوری؟

فکر بزرگان، همه، آز و هواست

رشوه نه ما را که به قاضی دهیم

خدمت این قوم به روی و ریاست

بار خود از آب برون میکشد

هرکس اگر پیر و گر پیشواست

مردم این محکمه اهریمنند

دولت حکام ز غصب و رباست

لاشهخورانند و به آلودگی

پنجه آلوده ایشان گواست

خون بسی پیرزنان خورده است

آن که به چشم من و تو پارساست

پروین در شعر «شکایت پیرزن» از زبان پیرزالی بر شاه میتازد که از  آتش فساد او به جز آه برای مردم نمانده است:

سنگینی خراج به ما عرصه تنگ کرد

گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو دیده جز آلودگی ندید

بر عیبهای روشن خویشت نگاه نیست

ویرانه شد ز ظلم تو هر مسکن و دهی

یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست

پروین فلاکت و درماندگی فرودستان را ابدی نمیداند. به باور او، قفلِ اسارت بههنگامی گشوده خواهد شد که مردم پایدربند دستی بجنبانند و به ستیز قامت بیفرازند. وقتی مشعل مقاومت به اهتزازدرآید، قلب تاریکی آتش خواهد گرفت.

ز قید بندگی این بستگان شوند آزاد

اگر به شوق رهایی زنند بال و پری

یتیم و پیرزن این قدر خون دل نخورند

اگر به خانه غارتگری فتد شرری

به حکم ناحق هر سفله خلق را نکشند

اگر ز قتل پدر پرسشی کند پسری

درخت جور و ستم هیچ برگ و بار نداشت

اگر که دست مجازات میزدش تبری

اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار

به جای او ننشیند به زور ازو بتری

به باور پروین، دستها را باید بههمداد و بی واهمه و تردید پای به میدان نهاد. با عزم و ایمان هر سد و مانعی را میتوان از میانه راه به کناری افکند. دیوار محالی در برابر نیست، کوه را به سوزن میتوان از جای برکند:

هزار کوه گرت سد راه شوند، برو

هزار ره گرت از پا درافکنند، مایست

هیچ بیدادگر از افتاده راهنشین نمیترسد

هراسشان همه از تیزتازان عرصه نبرد است:

بازیچه طفلان خانه گردد

آن مرغ که بیپر چو ماکیان است

ز چنار آموز ای دوست گران سنگی

چه شوی بر صفت بید ز بادی خم؟

پروین به رنجبرهای پایدربند تنها یک راه برای رستن از بند و زنجیر نشان میدهد: نبرد، بی واهمه و هراس:

تا به کی جانکندن اندر آفتاب، ای رنجبر

ریختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی

چند میترسی ز هر خان و جناب، ای رنجبر

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز

وندرآن خون دست وپایی کن خَضاب، ای رنجبر