ژاله قائم مقامی شاعره غم های زنان

عالمتاج یا ژاله قائم مقامی در اسفند۱۲۶۲ در فراهان به دنیا آمد و در ۵ مهر۱۳۲۵ شمسی (۲۸ سپتامبر ۱۹۴۷) در ۶۳سالگی، در تهران درگذشت.

پدرش میرزا فتح الله، نبیره قائم مقام فراهانی، وزیر معروف و شاعر و نویسنده دوره قاجاری بود.

او از پنج سالگی در خانه پدر به درس خواندن پرداخت. کم کم فارسی و عربی را فراگرفت. دیوان شاعران، کتابهای ادبی و جز آن را با شوق و ذوق می خواند.

«عالمتاج هنوز شانزده سال داشت که حادثه یی مهم در زندگی او روی داد و آن، ازدواج این دختر نوجوان و درس خوانده بود با مردی چهل و چندساله و نسبتاً بی سواد به نام علیمرادخان میرپنج از رؤسای خوانین بختیاری.

گرفتاریهای خانوادگی و مالی میرزا فتح الله موجب این پیوند نامناسب، یا به تعبیر ژاله، «وصلت سیاسی» شده بود. دو تن با دو روح و دو فکر و سلیقه متفاوت می خواستند عمری با هم به سربرند!Hossein Pejman Bakhtiari son of Jaleh Qaem-Maghami

حسین پژمان بختیاری، شاعر نامور معاصر و فرزند این پیوند، زندگی ناسازگار پدر و مادر را در مقدمه ای که بر دیوان ژاله قائم مقامی نوشته چنین به قلم آورده است:

«مادرم در آغاز جوانی بود و پدرم در پایان جوانی، مادرم اهل شعر و بحث و کتاب بود و پدرم مرد جنگ و جدال و کشمکش بود، مادرم به ارزش پول واقف نبود و پدرم برعکس پول دوست و تا حدی مُمسِک (=خسیس) بود، مادرم از مکتب به خانه شوهر رفته و پدرم از میدانهای جنگ و خونریزی به کانون خانوادگی قدم گذارده بود. آن از این توقع عشق و علاقه و کرم و همنواییِ به افراط  داشت و این از آن منتظر حد اعلای خانه داری و شوهرستایی و صرفه جویی و فرمانبرداری بود…»

طبع حساس و شاعرانه و روح مهرجوی ژاله در زندگی با ناکامی سختی روبرو شد که در سراسر حیات مایه غمی دیرپای در اشعار او شده است.

از نخستین سال تولد فرزند، اختلاف ژاله و همسرش شروع شد و کم کم افزونی گرفت تا از هم جدا شدند. ژاله قائم مقامی شوهر را رها کرد و به خانه پدری رفت. پس از جدایی، همسر او تا زنده بود، اجازه نداد ژاله پسرش را ـ که در خانه پدر مانده بود ـ ببیند.

ژاله قائم مقامی در فراهان با برادرش می زیست. سالی یک دو بار به تهران می آمد اما از دیدار فرزند همچنان محروم بود.

بعد از گذشت سالها، وقتی پسری بیست و هفت ساله شده بود، مادر او را دید! و از این پس با هم زندگی کردند.

این مصائب و محرومیت از محبت شوهر و دیدار فرزند و دیگر نابسامانیها و مهمتر از همه ناکامی و آزردگی روح شاعر، دل او را در هم می فشرد و تأثراتش از طبع وی به صورت شعر می تراوید. شعر تنها پناهگاه او شده بود. اما محیط وی شهرت زنی را  به شاعری بر نمی تافت. شاید به این سبب از انتساب به شعر و شاعری نیز تبری می جست و دیوان غزلهایش را به آتش سپرده بود.

آنچه از اشعار او باقی است اوراق پراکنده یی بوده است که پس از مرگ وی، فرزندش برحسب تصادف در لابلای کتابها و یادداشتها به تدریج یافته و گردآوری کرده است. هرچند که همین دیوان کوچک نهصد و هفده بیتی نمونه هایی از آثار شاعری قادر را دربردارد.

یکی از ویژگیهای شعر ژاله قائم مقامی لحن بیان زنانه اوست که آب و رنگ و لطافتی خاص به آن بخشیده است… اما این کیفیت در شعر او وقتی درخشندگی پیدا می کند که به توصیف حالات خود می پردازد. مثلاً از ازدواج مرد پیر و دختر جوان و باردارشدن خویش سخن می راند یا می خواهد وحشت شب تنهایی را در گفتگو با آینه از یاد ببرد. با این سابقه ذهنی بدیهی است بیشتر افکار و عقاید در دیوان ژاله قائم مقامی متوجه است به موضوعاتی از قبیل: مظلومیت زن و دفاع از حقوق او، انتقاد بر جهل و عقب ماندگی زنان و تحلیل موجبات آن.[۱]

***

 

اکثر شعرهای ژاله قائم مقامی مضمونی غم‌انگیز و حزن‌آور دارند. آنها درد دلهای زنی تنها و تلخکام و مادری دل‌سوخته ‌اند که با رنگ و بویی زنانه به شعر کشیده شده‌اند. به گفته حسین پژمان بختیاری «ژاله شاعر درون خود و رنجها و ناکامیهای خود بود». اما به تعبیری، او شاعر دوران خود و رنجها و ناکامیهای زنان نسل خویش بود.

شعر زیبایی که در زیر آمده است، حاصل درددل ژاله است با سماور، در یکی از روزها یا شبهای تنهایی او. حکایت زنانی که با در ‌و‌ دیوار، با آینه و شانه و غیره حرف می‌زده‌ اند، حکایتی مکرر است.

شعر «درد‌دل با سماور» این واقعیت تلخ زندگی تنهای بسیاری از زنان را به‌ زیبایی و لطافت بازگو می‌کند:

«درد دل با سماور»

ای همدم مهرپرور من/ ای یار من، ای سماور من
از زمزمه تو شد می آلود/ اجزاء لطیف ساغر من
سوزی عجبت گرفته، گویی/ در سینه توست آذر من
در دیده سرشگ و در دل آتش/ مانا تو منی برابر من
آموخته رسم اشکباری/ چشم تو ز دیده تر من…
بس روز و شبان که در کنارت/ بودم من و بود مادر من
قرآن خواندی، دعا نمودی/ بابای خجسته اختر من
از بعد نماز صبح می کرد/ سیری به کتاب و دفتر من
آن هر دو فرشته پرکشیدند/ بر چرخ و شکسته شد پر من
زان پس ره رفتگان گرفتند/ هم خواهر و هم برادر من
در این کهن آشیانه اکنون/ من ماندم و تو در بر من
دستی نه که برفشاند از مهر/ خاکی که نشسته بر سر من
پایی نه که بر فلک گراید/ زین غمکده جسم لاغر من
آن جاه و مقام و عشق و الفت / شد شسته ز چشم و منظر من
چون نقش قدم سترده شد (=پاک شد)، آه/ نقش همگان ز خاطر من
ای نغمه سرای قصّه پرداز/ بنشین به کنار بستر من
با زمزمه یی ظریف و آرام/ آبی بفشان بر آذر (=آتش) من
تا با تو نشسته ام غمم نیست/ ای همدم شادی آور من
دانم که نمی شود به تحقیق/ چون اولِ قصه، آخر من
آینده نیامده ست و رفته/ آبی است گذشته از سر من
پس شادنشین و شادیم ده/ ای زمزمه گر، سماور من

 

[۱] «چشمه روشن»، دکتر غلامحسین یوسفی، مقاله «شاعری ناآشنا»، تهران، چاپ هفتم، ص۴۳۳.